تبلیغات

دیکشنری آنلاین

دیکشنری آنلاین



برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


کد گالری



برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب

راه بی انتهای عشق

راه بی انتهای عشق
 
قالب وبلاگ
بر بالای تپه ای در شهر ((وینسبرگ))آلمان قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است
افسانه حاکی از آن است که در قرن 15 لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه رامحاصره می کند. اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند
فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.
پس از کمی مذاکره ،فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف ، موافقت می کند که هر یک از زنان دربند،گرانبهاترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد .
ناگفته پیداست که قیافه ی حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند بسیار تماشایی بود.



[ سه شنبه 4 بهمن 1390 ] [ 12:30 ق.ظ ] [ فاطمه رضاپور ] [ نظرات ]
چندین سال پیش،دختری نابینا زندگی می کرد که به خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود . او از همه نفرت داشت ،الا نامزدش.
روزی،دختر به پسر گفت که اگر روزی بتوانددنیا را ببیند ،آن روز ،روز ازدواجشان خواهد بود. تا این که سرانجام شانس به او روی آورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند. آنگاه بود که توانست همه چیز از جمله نامزدش را ببیند.
پسر شادمانه از دختر پرسید:((آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده؟))دختر وقتی دید پسر نابینا است ،شوکه شد بنابراین در پاسخ گفت:((متاسفم ،نمیتوانم با تو ازدواج کنم،آخر تو نابینایی.))
پسر در حالی که به پهنای صورت اشک می ریخت ،سرش را به پایین انداخت و از کنار تخت دور شد . بعد رو به سوی دختر کرد و گفت:((بسیار خوب ،فقط از تو خواهش میکنم مراقب چشمان من باشی .))



[ دوشنبه 3 بهمن 1390 ] [ 03:07 ب.ظ ] [ فاطمه رضاپور ] [ نظرات ]
با اینکه صورت این دختر علائم سالخوردگی به خود گرفته اما موها و بدن جوانی دارد.
زن  26 ساله در کشور ویتنام با وجود جوانی، علائم سالخوردگی در چهره اش به وجود آمده است.

زن 26 ساله پیر شد +عکس


"فونگ" به تدریج علائم پیری را در صورت خود مشاهده کرده است.

او می گوید که چند سال پیش پس از خوردن غذای دریایی به شدت بیمار شد ولی پس از خوردن داروهای تجویزی پزشک، علائم سالخوردگی در وی به وجود آمد.

با اینکه صورت این دختر علائم سالخوردگی به خود گرفته اما موها و بدن جوانی دارد.

همسر این زن نیز گفته است که همچنان او را دوست دارد و پزشکان زیادی از کشورهای مختلف برای درمان این بیماری تلاش می کنند.


[ جمعه 23 دی 1390 ] [ 02:33 ب.ظ ] [ فاطمه رضاپور ] [ نظرات ]

تصاویر زیر مربوط به دو خواهر به نام های ماری و کتی کمپل است که از ۱۱ سالگی غدا نخوردند.

این ۲ خواهر در سن ۳۳ سالگی ۱۶۵ سانتی متر قد و تنها ۳۳ پوند وزن دارند. آنها اظهار داشتند که این کار را برای این که همیشه همچون کودکان به نظر برسند انجام دادند.




[ جمعه 23 دی 1390 ] [ 01:42 ق.ظ ] [ فاطمه رضاپور ] [ نظرات ]

درکدام جنگ ناپلئون مرد؟

در اخرین جنگش

اعلامیه استقلال امریکا درکجا امضاشد؟

در پایین صفحه

علت اصلی طلاق چیست؟

ازدواج

علت اصلی عدم موفقیتها چیست؟

امتحانات

چه چیزهایی را هرگز نمی توان درصبحانه خورد؟

نهار و شام

چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است؟

نیمه دیگر ان سیب

اگر یک سنگ قرمز را در دریا بیندازید چه خواهد شد؟

خیس خواهد شد

یک ادم چگونه ممکن است هشت روز نخوابد؟

مشکلی نیست   شبها می خوابد

چگونه می توانید فیلی را با یک دست بلند کنید؟

شما امکان ندارد فیلی را پیدا کنیدکه یک دست داشته باشد

اگر در یک دست خود سه سیب و چهارپرتقال و در دست

دیگر سه پرتقال و چهار سیب داشته باشید

کلا چه خوهید داشت؟

دستهای خیلی بزرگ

اگر هشت نفر در ده ساعت یک دیوار را بسازند

چهارنفر ان را درچند ساعت خواهند ساخت؟

هیچچی چون دیوار قبلا ساخته شده

چگونه می توانید یک تخم مرغ خام را به زمین بتونی بزنید بدون ان که ترک بردارد؟

زمین بتونی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد

منبع: روزنه آنلاین

گردآوری: مجله آنلاین روزِ شادی

 


[ جمعه 23 دی 1390 ] [ 01:16 ق.ظ ] [ فاطمه رضاپور ] [ نظرات ]
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :
بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :
آری من مسلمانم
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
images?q=tbn:ANd9GcRidc7fUPwOpXPLHAPy_aVOtNGsyN5A0U19RR1O6AYfk-lDi5u942x3f7v0Ag 
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :
چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!!


[ دوشنبه 19 دی 1390 ] [ 03:37 ب.ظ ] [ فاطمه رضاپور ] [ نظرات ]
از مقایسه ی دیروز و امروز فهمیدم که چقدر فاصله ی کوتاه دیروز و امروز میتواند سخت باشد

دیروز را سر بلند پشت سر نهادم وامروز را با تمام سر افکندگی هایش به قیمت آبرو خریدم

امروز را به فردا نخواهم سپرد

امروز را رها میکنم .فردا را مانند دیروز سر بلند میسازم .

دیروز هایم دیگر بر نمی گردند ، امروزی دیگر وجود ندارد و فقط آینده ی سربلندی هایم را میخواهم .

امروز از چنگ لحظه ها میگریزم و فردا لحظه ها را به چنگ میگیرم

من امروز باید به خاطر فردایم تغییر کنم

[ سه شنبه 29 آذر 1390 ] [ 02:08 ب.ظ ] [ فاطمه رضاپور ] [ نظرات ]
روزی که عشق حقیقی را یافتم قلب هایمان باهم گفتند تنها مرگ میتواند ما را از هم جدا کند

گویی فرشته مرگ پشت دیوار ها کمین کرده بود و فال گوش به حرفایمان گوش می داد

هر چه میگذشت تنور عشقمان گرمای بیشتری به زندگیمان م داد

یک روز که دست هایم در بستر دست هایش آرمیده بودند احساس کردم دست هایش بی رمق میشوند...... تا آنجایی که توانایی برای نگاه کردن به اشک هایم را هم نداشت

فرشته مرگ آمد و گفت :مرگ شما دو را از هم جدا کرد همانطور کهخودتان گفته بودید  اما بدان عشقتان همیشه جاودانه خواهد ماند

با جمله هایش فهمیدم دل هایمان چه به هم نزدیک ولی جسممان از هم دور بود

ای کاش از همان اول میگفتیم حتی مرگ هم نمیتواند ما را از هم جدا کند

[ چهارشنبه 23 آذر 1390 ] [ 12:04 ق.ظ ] [ فاطمه رضاپور ] [ نظرات ]
کاش عشق من پرپر میشد و روی بی مهری های روزگار می ریخت

کاش میدانستی تا چه حد عاشقم

کا میدانستی تا بدانی حتی عشق پرپرم هم مواظب لحظه هایت است





[ سه شنبه 22 آذر 1390 ] [ 03:48 ب.ظ ] [ فاطمه رضاپور ] [ نظرات ]
قصه از این جا شروع شد ...
که خیلی عصبانی بود گفت اگه دوستم داری ثابت کن !
گفتم چجوری ؟
تیغ رو برداشت و گفت رگتو بزن !
گفتم : مرگ وزندگی دست خداست!
گفت پس دوستم نداری .
تیغو برداشتم ورگمو زدم وقتی داشتم تو آغوش گرمش جان میدادم...
زیر لب گفت :...
اگه دوستم داشتی تنهام نمیذاشتی !!!!!!!!!


[ چهارشنبه 9 آذر 1390 ] [ 09:47 ب.ظ ] [ فاطمه رضاپور ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5

درباره وبلاگ

عشق آن نوایی است که در وجودت می پیچد و در قلبت لونه میکند
نویسندگان
نظر سنجی
چه سازی را بیشتر از همه میپسندید ؟







آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

فروش بک لینکطراحی سایتعکس